|
آمار سایت |
آمار مطالب:
◊ تعداد پست ها: 145
◊ تعداد شاخه ها: 17
آمار بازدیدها :
◊ بازدیدهای امروز: 4001
◊ بازدیدهای دیروز: 6817
◊ مجموع بازدیدها: 733327
◊ افراد آنلاین : 138
تاريخ :
◊ امروز: 2010-09-08
◊ چهارشنبه، 17 شهریور، 1389
◊ ساعت: 08:53:32
|
|
پیوندها |
|
|
لینک های برتر |
|
|
داستان بیسکویت کتاب و مقاله |
جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی بخرد. او یک بسته بیسکویت نیز خرید. بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود که روزنامه می خواند. وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد. ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد: حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پررویی می خواست! او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. جوان کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل کیفش کرد تا عینکش را داخل کیفش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد. از خودش بدش آمد. یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل کیفش گذاشته بود. آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد.
 داستان | داستان بيسکويت | داستان بيسكويت | داستان بیسكویت | داستان بیسکویت | داستان جالب | داستان سرگرم كننده | داستان سرگرم کننده
« داستان بیسکویت »
|
دوشنبه، 16 فروردین، 1389 بازديد: 190 بار |
|
|
|